

زیر نور ماه...
سکوتی وهمناک...
دخترک دفتر شعرش را بست...
برخاست...
باید در تنهاییش او را می یافت...
یـ اسـ ی


کاش می دانستم چرا هوای این شهر، پر از بی مهریست
کاش می دانستم که چرا، در و پیکرش توام از بی گاریست
کاش در این شهر یک بار، پریدن شرط
اول بود
کاش آسمانش یک شب، فقط یک شب بی مرز بود
کاش هوای شهر، پر از باران بود
ای کاش که بارانش،یک بار برایم آشکار بود
کاش این شهر، بی هوا بود، بی باران بود
ای کاش به جای آن، فقط یک بار آرام بود
کاش حد و مرزها، سر جایش بودند
ای کاش در این شهر یک بار، همه خندان بودند
کاش می شد امشب، به جای خواب، بازی کرد
صدا کرد،خندید، زیر آواز زد
کاش نرود خوابم، آرزوهایم کم نیست
افسوس که شهر خالیست،اما جای یک رویا نیست
شهر تاریکست،آسمانش بی نور
ماه من خوابیدست،چشمان من باز است
ابراهیم علی
آذر سرد و بی روح...
خیابان دو طرفه...
آدمای دورو...
مگه تو پاییزم میشه عاشق شد؟
.
.
.
می نویسم ضد و نقیض...
پس کی میرسی بهمن عزیز...
یـ اسـ ی
ی.ن : بهمن عزیز=ماه بهمن
چقدر دوریم از هم...
به اندازه آسمان هفتم تا زمین...
به اندازه زندگی تا مرگ...
به اندازه قافیه تا شعر...
به اندازه من تا تو...
چقدر فاصله اینجا هست...
یـ اسـ ی
صدا میاد...
صدای پا...
یکی داره دور میشه از ما...
رد پاش تا امتداد ابرا...
یکی داره دور میشه از ما...
خدا لبخند میزنه تو آسمونا...
یکی نه!یکی یکی دور میشن از ما...
یـ اسـ ی
از پنجره احساسم به تو می اندیشم...
تویی که نمیشناسمت...
تویی که هنوز برایم غریبه ای...
یادت نرود من هنوز سکوتم را نشکسته ام...
یـ اسـ ی

پرت شده ام در انتهای تنهایی...
گیر کرده ام...
تنهایی ام خوفناک شده است...
از اعماق آن کمک می طلبم...
یـ اسـ ی
و من در تنهایی خود می سوزم...
در گوشه ای خلوت...
به دور از نگاه های سیاه...
در ناکجا آباد خیال...
یـ اسـ ی


هیس!
اینجا کسی خواب است...
اینجا اسطوره زیبایی خواب است...
اینجا عشق خواب است...
عشقی که سال هاست به فراموشی سپرده شده...
یـ ا سـ ی
ی.ن:آن روز کی می رسد؟!!!

عادت واژه غریبی ست...عادت می کنم به تنهایی...عادت می کنم به سکوت...عادت می کنم به بودن،به ماندن...عادت روحم را تسخیر می کند...چه بد عادتی ست،عادت!
یـاسـی

اسیر آهوی آن کوه بلند شد...
کوه بلند بود یا آهو دور...
که هیچ گاه تکرار چشمان سرمستش را ندید...؟
یـ اسـ ی

سوت و کورم اینجا...
سوت و کور یعنی من بی تو ...
کنج این اتاق تاریک...
به چه می اندیشم؟
تو بگو...
یـ اسـ ی

نامه هایی که برایت نوشته ام در ذهن مغشوشم تلنبار شده اند...
پستچی خیال دیگر از حوالی ذهنم نمی گذرد...
خودت بیا و نامه هایت را ببر...
یـ اسـ ی
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
سخت نگير تنهاي شب زده...
در اميد را به روي خود نبند...
شايد پستچي خيال به ذهن ديگري رفته است...
تا نامه هاي او را براي تو به همراه بياورد!
نــســـیــم

شــمــع می ســوزد...
من خیره به آن،خاطرات را مرور می کنم...
شــمــع می ســوزد...
خاطرات تلخ و شیرین
مثل باد از مرز چشمانم می گذرند...
شــمــع می ســوزد...
من غرق در آن روزها...
شــمــع می ســوزد...
و من همراه شــمــع می ســوزم...
یـ اسـ ی

آدمک قصه های من...
اشک هایت را پاک کن...
اینجا کسی به تو اهمیت نمی دهد...
اینجا کسی ارزش اشک هایت را نمی داند...
اینجا کسی قدر تو را نمی داند...
اینجا زمین است...
یـ اسـ ی

شیشه بخار گرفته هم دل دارد...حواست را جمع کن وقتی با انگشتانت نقش دل را روی آن حک می کنی...
شیشه نیز روزی عاشق بوده است...
یـ اسـ ی

روی احساسم
غبار صد ساله نشسته است
خودت را خسته نکن غریبه
به این زودی ها پاک نمی شود!
دستان تو هم دیگر فایده ندارند...
یـ اسـ ی

انتهای آن کوچه بن بست بود...قلبم را...احساسم را...روحم را...خاطراتم را...همه چیزم را جا
گذاشتم...دوست دارم دوباره به آن کوچه برگردم...می ترسم...می ترسم...نکند
قلبم...احساسم...روحم...خاطراتم...دوباره هوای آن روزها را بکند...
یـ اسـ ی

باید بروم...
بگذرم از همه چیز...از همه کس...
باید به دوردست ها بروم...
در دوردست ها گم شوم...
کسی دنبال من نخواهد گشت...
یـ ا سـ ی





چند شنبه بود؟يادت مي آيد؟
آمدي...دل بردي...با شوق،با صدا...
چند شنبه بود؟يادت مي آيد؟
رفتي...دل كندي...آروم،بي صدا...
چند شنبه بود؟يادم نمي آيد!
يادم فقط تو را به ياد مي آورد...
يادم،يادت،يادش...
يـ اسـ ي




| ϰ-†нêmê§ |